Monday, 11 July 2011

سخنى چند در باره جستار ستم ملى




 
نويسنده: تارا فرهید
 ژون ٢۰۱۱، تیر ۱۳۹۰

آیا ایرانیان ستمى بر تركان يا ديگر تبارها روا داشته اند؟

دوستان گرامى، از آنجا که امروزه موج ایران ستیزی رو به افزایش بوده و دستهایی در پی پاشیدن تخم جدایی و کین میان تبارها و گروه های گوناگون مردم ایرانزمین هستند، بر خود بایسته دانستم آنچه را که تا کنون توان دریافتنش را داشته ام با همگان در میان بگزارم، شاید که اندکی در ریشه یابی این جریانها راهگشا بوده، بتواند پرده از بخشی از آنچه براستی در نهان میگزرد بردارد.

در اینجا پیش از هر چیز بایسته میدانم یاد آوری کنم که ما ایرانیان کمابیش از 
۱۴۰٠ سال پيش ميهنی خود سالار نداشته ايم و ميهن مان دربیشتر این سالها در گرو بیگانگان و دشمنان بوده و هنوز نیز کماکان هست و براستی تنها چيزى كه در گزر سده های گزشته ما را به نام يك ملت زنده نگه داشته فرهنگ پربار و شکوهمند ما بوده است. پس بدین روی در میان نهادن پدیده و جستاری مانند "ستم ملی" در این میان بسیار سبکسرانه و نا آگاهانه است. زیرا اگر تبار و مردمی خود در رکاب بیگانه بوده و در پیش بردن سرنوشت خود هیچ توانی نداشته باشند چگونه میتوانند به تبارهای دیگر در آن سرزمین ستمی روا داشته یا به آنها زور بگویند؟ بدرستی اگر هم ستم ملی در کار بوده باشد، این ایرانیان هستند که در این میان بیش از هر تباردیگری در درازای سده های گزشته در زیر یوغ بردگی و ستم تبارهای گوناگون تازشگر به ایران مانند تازیان و تاتارها و مغول ها و.... بسر برده، فرهنگ و سازه های تاریخی شان نابود و ویران گشته و از کشته های مردمانش پشته ها ساخته شده.

در این راستا درخور است كه به چند راهكار كليدى كه زورمداران در سوداى فرو پاشى و متلاشى كردن سرزمين ما در بلنداى زمان همواره بكار برده اند اشاره كنم.

بروشنى نخستين روش در روند به زانو در آوردن و در هم پاشی شیرازه و کیان يك کشور روش رو در رو و لشکری است. به گونه ای که زورمندان و جهانخواران بی پرده و رو در رو به کشور دیگر لشکر کشی کرده مردم و کیان آنرا وادار به سر فرود آوردن و فرمانبری از خویش میکنند تا خواسته ها ی خود را به پیش برده و از دارایی ها و سرمایه های ملی آن کشور به سود خود بهره برداری کنند.
روش دیگر این است که دشمن از پشت پرده و بدون رودر رویی آشکار یا لشکری، بلکه با بکار گیری سامانه های انیشه ای (جاسوسی) و مهره های آگاهی و سخن چینی، و بکارگیری شیوه های جنگ نرم مانند نبرد رسانه ای و مهار اندیشه های گروهی مردم بدرون دستگاه گرداننده و سامانه رهبری کشور رخنه کرده و با کارگزاری گماشتگان و مزدوران خود در جايگاه هاى كليدى و سرنوشت ساز مانند سران وزارتخانه های کشوری و لشکری، نفتی و اگاهى و.... رهبری و فرماندهی آن کشور را درکنش بدست خویش میگیرند، چنانچه بتوانند مهار و رهبرى همه رويدادها و فرايندهاى آينده آن کشور را بدست گرفته و در راستای آرمانها و سود خویش بیارایند و مردم آن سرزمین بناگزیر توان پی ریزی سرنوشت خویش را ازکف داده، از آن پس فرمانبردار و پیرو آنان گردند!

روش دیگر در بزیرکشیدن کیان یک کشور، فرهنگ زدايى و فرهنگ ستيزى است که براستى آیین و رویکرد ديرين جهان خوارن در سرزمين ما بوده است. بدینسان که برای برپاسازی ديوارها و مرزهاى دروغين ميان تبارهای گوناگون یک سرزمین،  فرهنگ، کیش و زبان آنها را نشانه ميگيرند تا ريشه هاى نزديكى و پيوند ملى آنها را از ميان برداشته، به رویارویی و ستیز با یکدیگر بکشانند. در ايران اين رویکرد سالهاست كه به پيش برده شده و هنوز به پيش ميرود.

هرآینه در بیشتر زمانها از آمیزه ای از راه کارهایی که اشاره شد برای سست نمودن و فروپاشی سامانه و کیان یک سرزمین بکار میرود.

در افســانه ها آمده است که اسکندر مقدونی پیش از یورش به ایران درمانده بود و از خود میپرسـید: "چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میدانند فرمان رانم؟"

یکی از رایزنانش در پاسخ گفته بود: "نسک هایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش، و دستور بده به زنان و کودکانشان دست درازی کنند."

اما اســتاد او ارسطو چنین گفت: "نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنانی را که کم خرد و نادانند به کارهای بزرگ بگمار و آنانی را که دانا و فرهیخته اند به کارهای کوچک و پست بگمار. بدین گونه، کم خردها و نادانها همیشه سپاسگـزار تو خواهند بود و هیچگاه سر به شورش نخواهند گزاشت، و آنانی که خردمند و فرهیخته اند یا به سرزمینهای دور کوچ خواهند کرد و یا خسته و سرخورده تا فرارسیدن مرگ در کنج تنهایی وگوشه گیری بازمانده زندگی خود را سپری خواهند نمود."

به کوته سخن اگر چنین سوهشی (احساسی) برایتان آشناست و چنین پدیده ای در سرزمین تان تازگی ندارد، بدانید که این دستاورد چیزی جز سوار شدن بیگانه بر زندگی و کیان سرزمین تان نیست. به گفته فردوسی بزرگ:

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

از دیگر سو پس ار آنکه که مردم سرزمينی خود را دستخوش آماج تازش های بیگانگان ببینند و کیان و لشکر و همه هست و نیست خود را در گرو دشمن یافته و نیرویی برای پدافند خود نیابند، لاجرم چاره ای جز دنبال کردن پیکار و نبرد در گستره فرهنگى نداشته و يا از سویى با یاد آوری دست آوردهای پیشینیانشان در گزشته پر شکوه خود فرو رفته تا با پنهان شدن در پشت سنگرهای فرهنگی و تاریخی کمتر دستخوش آماج تيرهاى مرگبار و پیاپی دشمن شوند و کماکان بتوانند سرفرازى، یکپارچگی و شناسنامه میهنی شان را زنده نگه داشته و در پهنه گیتی به نام یک ملت همچنان ماندگار، در بستر تاريخ و فراسوی زمان به پيش روند.

این روند پس از تازش تازیان به ایران بروشنی نمایان است و چنين بود که ما پس از باختن هرآنچه کشته بودیم و بر باد رفتن و نابودی کیان سرزمینمان، در گزر هزار و چهارسد سال پیش همواره پشت سنگرهاى فرهنگى پنهان شديم تا از آماج تيرهاى مرگبار دشمن تازی و مغول و تاتار و ....جان بدر برده و با پرداختن به پيشينه پرشکوه خود و همچنین پرداختن به کارهای فرهنگی، چراغ میهن را در تندباد رویداد ها همواره زنده نگه داریم.  و بدین گونه بود كه فردوسى ها، حافظ ها و رودكى ها، مولوى ها و .... جان يافتند تا اين فرهنگ را پدافند كنند وپشتکار و كار مايه ارزشمند این چکامه سرایان به فرهنگ و زبان پارسی و شناسنامه ایرانی جانی تازه بخشید و یکپارچگی و ماندگاری فرهنگ ما را در بستر زمان و فراز و نشیب روزگار بیمه کرد. چنین بود که در پی کارزار فرهنگی این جنگجویان و پهلوانان دلاور میدان فرهنگی که فردوسی و رودکی پرچمدار آن بودند، زبان پارسی به چیرگی و اوج رسید تا جايى كه هتا پس ازاينكه ترکان و مغولان برای چپاول هر چه بيشتر اندوخته ها و دارایی مردم نگون بخت ما به این سرزمین تاختند و برای چیره گی دست به هر گونه تبهکاری و کشتار گروهی زده، از كشته های پدران مان پشته ها ساختند، ولی از روی اینکه خود دبیره و فرهنگی نداشتد و همچنین از روى اینکه فرهنگ و زبان پارسی را بسیار مردم پسند ، همه گیر و چیره یافتند برای بزرگنمایی و پیشرفت دربار خویش فرهنگ و زبان ما را پزيرفتند و چه بسی در گسترش آن هم كوشيده وسودمند گشتند.

فردوسی با شاهنامه اش ماندگاری و چیرگی زبان و فرهنگ پارسی را تا سالیان سال به ارمغان آورد و مایه سربلندی همه ایرانیان گردید. از این رو بود که نه تنها زبان و فرهنگ پارسی که در پی یورش تازیان و در میان دو لب فیچی تازیان و تاتارها رو به نابودی بی چون و چرا و ناگزیر میرفت، جان بدر برد، بلکه زبان والای فرهنگ و چکامه سرایی و گویشی مردم پسند وهمه گیر در میان سرزمینهای گوناگون در گستره فرهنگی ایرانزمین گردید.

چنین بود که خوشبختانه در گزر سالیان دراز فرمانروایان تاتار، ترك و مغول كه بيش از هزاران سال بر گرده ايرانيان سوار بودند بسیار دنباله رو و دوستار و شیفته فرهنگ و هنرایرانزمین گشته و پارسی را زبان دربار خود ساختند.

در این راستا در زمان سلجوقيان تبارنامه ای برساخته بودند که خویشی سبکتگین را به یزدگرد سوم، واپسین پادشاه ساسانی می رساند (تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷٩، برگ ۱۴٥.) و همچنین سلطان محمود چنان شیفته و آمیخته در فرهنگ والای ایرانی شده بود که فرخی سيستاني در ستایش وی چنین می گوید:

زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون
زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان

این هتا در باره ترکان عثماتی هم تا اندازه ای رخ داده بود و تا چند سده پیش زبان دربار عثمانی نیز پارسی بوده و گواه آن چکامه های پارسی بروی در و دیوارها و جای جای کاخهای بجامانده از دوران خلافت و امپراتوری عثمانی است!

بدبنگونه ترکان زبان پارسی را نه تنها خود بر گزیدند بلکه در گسترش آن نیز بسیار کوشیدند.پس این بسیار کم خردانه است که بگوییم ابرانیان پارسی زبان به آذری ها ستم ملی کرده اند و آنان را بزور وادار به ترک کردن زبان خود و گویش به زبان پارسی کرده اند! نخست اینکه فراموش نشود آذری ها به هیچ روی ترک تبار نبوده و نیستند  و سپس اینکه مردم ستمدیده ایرانی که خود در ازای ۱۴٠٠ سال بنده و برده و موالی بیگانگان تازی و تاتار بشمار میآمده و زیر دست تبار های بیگانه بوده است چگونه میتوانسته بکسی ستم روا دارد؟! چگونه میتوان باور کرد که ایرانیان ترکان را که تبار چیره و تازشگردر سرزمینشان بودند بدون گرایش و خواسته خود وادار به چنین کاری کنند؟

نه بروشنی چنین نبوده و نمیتوانسته باشد و جریان این بیهوده گویی ها هم از زمانی آغاز شده که روسیه چشم آز بر سرزمینهای آسیای میانه و آران دوخته و پس از ستاندن و دست یازیدن به پاره ای از این سرزمینهای ایرانی نشین، برای افگندن تخم شکاف و جدایی فرهنگی و گسستن رشته های مهر و دوستی میان مردم پارسی زبان در سرزمین های تازه بدست آمده و مردم سرزمین پارسی زبان همسایه که هنوز کشوری پهناور و بس نیرومند بوده، دست به زنجیره ای از کارهای فرهنگ ستیزانه زده و در راستای ریشه کن کردن زبان پارسی و جایگزینی آن با ترکی و روسی به نوآوری ها و ماجرا جویی های بسیاری دست زده  است.

با اینکه در هر سان پیش در آمد و زمینه دگرگونی زبان آذری از ریشه پهلوی و ایرانی به زبان ترکی به چند سد سال پیش برمیگردد ولی روسها در چند سده گزشته در پارسی زدایی از سرزمینهای اران کارکردی بسیار کلیدی داشته اند. ناگفته نماند که زبان بیشتر مردم آذربایگان به ویژه تبریز تا سده یازدهم هجری هنوز آذری بود که از ریشه زبان پهلوی و ایرانی میباشد و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان ترکی در این سرزمین بزور رواج یافته است. از بررسی های موشکافانه تاریخی چنین به دست می آید آمدن ترکان یا اغوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجری رخ داده و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین یافت نمیشده است.

در این راستا، در روایات دینی و همچنین درنسک های ملی نوشته هایی بسیاری یافت میشود که نشان دهنده ایرانی تبار بودن آذری ها و والایی و فرمندی  آذربایجان و جایگاه ورجاوند آن در میان همه ایرانیان باستان است. فردوسی در چامه های خود پیروزی کیخسرو بر دیوان و بت‌پرستان را با یاری یزدان در آذربایجان و تابیدن فره ایزدی بر او بازگو بمی‌کند.
نکته مهم دیگر این است که در شاهنامه به پیوند باستانی و تاریخی آذرآبادگان با جاهای دیگر کشور ایران اشاره شده، و نمونه آن آمیزه لشگر ایران در جنگ کیخسرو با افراسیاب است که با آنکه اشاره به سرزمینهایی می‌کند که نیرو برای جنگ با افراسیاب از آنها بسیج شده، همچنین از آذرآبادگان و دلا‌ورانی نیز که از این سرزمین برای جنگ با افراسیاب آمده اند نیزیاد میکند. حکیم ابوالقاسم فردوسی بگونه بسیار زیبا و استوره ای این را بازگو کرده است:

هر آن كس كه از زابلستان بدند
وگر مهتر و خویش‌دستان بدند
یکی آنکه بر خوزیان شاه بود
گه رزم با تخت همراه بود
بیک دست مر، طوس را کرد جای
منوشان و خوران فرخنده رای
که بر کشور پارس بودند شاه
منوشان و خوران زرین کلا‌ه
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ
نکردی بدل یاد، رای درنگ
بزرگان که از بردع و اردبیل
به پیش جهاندار بودند خیل
دگر لشگری کز خراسان بدند
جهانجوی و مردم‌شناسان بدند
ز گردان و جنگ‌آوران ۱۰ هزار
گزین کرد شاه از در کارزار

  از دیگر نمونه هایی که فردوسی در آن از آذرآبادگان یاد می‌کند، رهسپاری کیخسرو پس از تاجگزاری و نشستن بر اریکه شاهنشاهی به سرزمینهای مهند و برجسته ایران است که در آن از آذرآبادگان نیز سخن می‌راند و می‌فرماید:

بخواهم که ببینم سراسر زمین
همه مرز ایران با آفرین
همه بوم ایران سراسر بگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشت
هر آن بوم و بر، کان نه آباد بود
تبه بود و ویران از بیداد بود
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت
چنان چون بود مردم نیکبخت
چنین تا در آذرآبادگان
بشد با بزرگان و آزادگان
همی خورد باده همی تاخت اسب
بیامد سوی خان آذرگشسب
جهان‌آفرین را ستایش گرفت
به آتشکده بر نیایش گرفت

همچنین جستار برجسته دیگری که در آذرآبادگان در تاریخ اساتیری ایران رویداده است، کشته ‌شدن افراسیاب تورانی و برادرش گرسیوز به دست کیخسرو و به کین خواهی کشتن سنگدلانه پدرش سیاوش می‌باشد که آذرآبادگان را جایی ارزشمند برای کین‌خواهی ایرانیان از دشمنان دیرین خود جلوه‌ گر می‌کند. در باره سرانجام افراسیاب و کشته‌شدن او به نقل از روایت ملی آمده: "در پی آمد این جنگ تورانیان شکست یافتند و افراسیاب از ترکستان بگریخت و در پایان گریز به آذربایجان رسید و خود را نزدیک دریاچه چیچئست پنهان کرد.  و در آنجا به دست مرد مقدسی به نام "هوم" اسیر شد".

پس از یورش امیر تیمور به ایران و رخنه و چیرگی ترکان غراغوینلو و آغ غوینلو در سده های هشتم و نهم زبان آذری سخت ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی تاتار یا غوزها و اغوزها و اوشارها (افشارها) که در پیرامون شهرهای آذربایگان جای گرفته بودند به شهر مرو پس روی می کند و رو به فراموشی می گذارد. این روند در دوره صفویان که با رسیدن ترکمانهای کوچی غزلباش و چیرگی و انبوهی شمار آنها که شیعه یا علی الله ى بودند و از خاندان صفوی هواخواهی می نمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان رخ میداد بالا گرفت و مردم شهرنشین یا تاجیکان از ترس جان ناچار شدند زبان ترکی را فراگیرند و با این زبان گفتگو کنند. دیرزمانی این دو زبان بکار برده میشد تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان تبار های چیره ترک داد و از نزدیکی سده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری کهن به نام تاتی تنها در شماری از روستاهای دوردست و کوهپایه های دشوار و دره هایی که پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز بجا مانده و گفتگو می شود و مردم این سرزمینها تا کنون از پزیرش زبان ترکی رویگردان بوده اند.

در سده ششم پس از آمدن ترکان غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایگان و همسایگی ترکان خوش نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان و لشکرکشی های پی در پی سلجوقیان، زبان ترکی در برخی از بخشهای ایران مانند آذربایگان و عراق عجم وگسترش پیدا کرده و دسته تازه ای از مردم هستی یافتند که با اینکه ایرانی و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به دو زبان ترکی و آذری سخن می گفتند که بدیشان در آن زمان ترک المش، ترک شده یا ترکیده می گفتند. پدیده و واژه ترک المش شایان ژرفنگری فراوان است زیرا نشان می دهد که آغاز ترک زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است.

ترکمانان سلجوقی و پس از آنان غلامان ترک خوارزمیان در طول یک سده و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردم این سرزمینهای پرمایه و با شکوه را به خاک سیاه نشاندند. پس از يورش مغولان به این سرزمین و رویدادهای ناگوار و هولناک تاریخی که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود را در میان ایرانیان پاک نژاد و شهرنشین بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستنه و به دست آویز هم نژادی و کیشی با آنها در کشتار و چپاول و بیدادگریهای مغولان با آنان همدست شده و هر آنچه را نمی بایست میکردند کردند. بیشتر ستمگریها وبیدادگری های مغولان در این دوره با راهنمایی و دروغگویی ها و دسیسه های ترکان که به ایرانیان به چشم دشمن می نگریستند رخ میداده است زیرا که این مشت مردم بیگانه و خونریز که از جاهای دور دست بدین سرزمین راه یافته و به زور شمشیر و زورگویی بر مردم چیره شده بودند هیچ گونه دلبستگی به این آب و خاک و مردم و تاریخ و فرهنگ و سربلندیهای این سرزمین نداشتند.

یکی از ریشه های بسیار کلیدی و بنیادی که شوربختانه به آن بهای چندانی داده نشده است و درفراموش شدن زبان آذری و پیشرفت ترکی در آذرآبادگان بسیار کارگر بوده است روند زور چپان کردن یاوه ها و خشکسریهای دینی بوده است. همچنین ریشه های دیگر این دگرگونی را میتوان در جنگهای عثمانی یافت که بسیار دیرپا بوده و بارها فرجام این لشکرکشیها جایگیری و سرنشینی فرماندهان و لشکریان عثمانی در درون تبریز بود که واپسین بار ۲۰ سال در تبریز ماندند تا اینکه شاه عباس آنها را از تبریز بیرون کرد و همه اینها به زیان زبان آذری بود. در گزر زمان دوبار تبریز پر و خالی شده است، یک بار همه تبریزیهایی که دستشان به دهنشان می رسید در پی تازش عثمانیان به قزوین کوچ کردند و یک بار به سپاهان پناهنده شدند.

در هر سان با همه این پیش زمینه ها، در پایان این روسها بودند که تیر پایانی را در پارسی زدایی و فرهنگ ستیزی در اران پرتاب کرده و برای سست کردن پیوند این سرزمینها با ایران به زبان پارسی تاخته و زبان ترکی را نیرو بخشیدند. ناگفته نماند که نوآوری روسها برای یاری رساندن به "مردم بی پناه و ستمدیده ترک" به آنجا رسید که نه تنها بسیاری از واژه های پارسی در زبان ترکی آذری را با واژه های برابر ترکی یا واژه های نو و من درآوردی جایگزین کردند بلکه برای نخستین بار برای این زبان نوین دبیره هم ساختند! سناربو و پدیده "پان ترکیزم" نیز ساخته و پرداخته روسها و در راستای دامن زدن به دشمنی و ناسازگاری میان مردم این سرزمین ها بود! وگر نه مردم آذربایجان، آران و گرجستان همواره از ایران دوست ترین مردمان ایرانزمین بوده و در راه ایران بارها تا پاى جان با ترکان عثمانی در گیرشده و جانفشانی های بیشماری کردند و ترك ها آنها را كشتار كردند. مردم گرجستان و اران در پیکارهای زمان مشروطه از پرچمداران بودند و از این رو بیشتر نسک ها و نوشته ها در زمینه پیشینه جنبش مشروطه هم اکنون تنها به زبان گرجی یافت میشود و برای فراگیری و دانستین آن هر ایرانی باید زبان گرجی را آموخته و به گرجستان رود تا بتواند همه ریزگان رویدادهای آنرا را بدرستی بیاموزد.

نکته‌ گیرا و بسیار گفتگو برانگبز کارهایی‌ست که تزارها پس از پیروزیشان و پیمان نامه‌های ننگین ترکمانچای و گلستان در سرزمین اران انجام دادند، سرزمینی که بگفته اندیشمندان بویژه با فرهنگ ساسانیان نزدیکی فراوانی داشته است. در اپاختر یا شمال قفقاز و گرجستان امروز، زبان و فرهنگ پارسی بسیار نیرومند بوده است و تا هنگامی که روس‌ها بدان راه میابند بیشتر نسکهایی که نوشته می‌شده چه در قفقاز چه در آسیای میانه به زبان فارسی بوده. زبان ترکی در این منطقه‌ها برای این گونه کارها کاربرد نداشته است. خیلی از کسانی که در قفقاز می‌بینید هتا اگر ترک زبان بودند همه به فارسی گفتگو می‌کردند.

و این فرهنگ به اندازه ای نیرومند بوده که یکی ازگماشتگان روسها در پی جداسازی و بچنگ در آوردن بخشی از سرزمین ایران اباختریک (شمالی)، در گزارش به سن پیترزبورگ چنین گلایه می‌کند: "کم و بیش همه مردم باکو گماشتگان پنهانی ایران هستند."

زنجیره‌ فرهنگی بین سرزمین‌های تازه بدست آمده (آران و شیروان) و کشور همسایه "ایران" که همچنان کشوری نیرومند است، روس‌ها را بسی آزرده می‌کرد و از این رو آنان کوشیدند تا با پشتیبانی و پیش بردن فرهنگ ترکی بومی در این سرزمین ها، این زنجیر پیوند فرهنگی هزاران ساله را نابود کنند.

زنکفسکی هم می‌نویسد: "تا بازسازی های دهه‌ی ۱۸۴۰ م.، در بسیاری از استان‌ها مانند قره‌باغ، شکی، گنجه، دربند، شیروان، کوبه، باکو، تالش زبان پارسی همچنان زبان چیره و پنیادی دربار و کارهای دفتری بود. زبان دادگاهها تا دهه‌ی ۱۸۷۰ م. همچنان پارسی بود. پارسی همچنین زبان مردم لایه های بالای همبود و زبان فرهنگ بود."کارگزاران تزاری از این جریان آگاه بوده و از این بابت بسیار هم ناخشنود بودند. رویکرد آنها بسیار شایان نگرش بود. گفتند ما باید این زبان را له کنیم و از بین ببریم. فرهنگ ایران و زبان فارسی خیلی برایشان گران بود. گام نخست این بود که آموزش زبان پارسی را در دانش سرا ها و کاربری پارسی را در دفترها و هر گونه کار فرهنگی بازدارند.

از سویی با فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیروزی ترک های جوان و دنبال کردن اندیشه های بی پایه و بی بنیاد، پان ترکیسم از سوی بازماندگان امپراتوری عثمانی، «ترکسازی» در آسیای کوچک، روندی خشن و ستیزجویانه به خود گرفت. سرانجام فرمانروایان ترکیه کوشیدند تا پس از دگرگونی دبیره خود و جانشین کردن زبان گفتگو که ترکی بود به جای زبان درباری و دفتری که پارسی بود، پیوندهای ژرف زبان ترکی با پارسی را گسسته و پدیده نوینی را پایه گزاری کنند.


در باره پروژه آدربایجان نخست روس ها براى بريدن رشته هاى مهر و دوستى ميان مردم سرزمينهاى اران و قفقاز با ايران زبان آنها را نشانه گرفته آنرا پارسى زدايى كردند و بسیاری از واژه های پارسی را با واژه هاى تركى یا نو ساخته و.... جايگزين كردند. سپس به آنها گفتند شما ايرانى نبوده بلكه ترك هستيد تا شناسنامه فرهنگى آنها را از ايران سوا سازند. ولی نخست كار آيى چندانی دراين روند نداشتند و این ریشه مهر و دوستی برای روسها به هیچ رو خوشایند نبود و همانگونه که ریشه دار بودن زبان پارسی در امپراتوری هند بریتانیا خوشایند انگلیسها نبود و آنرا از آنجا ریشه کن کردند، همانگونه چیرگی فرهنگ و زبان پارسی در اران روسها را نگران و بیمناک کرده برای از میان بردن این پیوند ها به تلاش گسترده ای دست زدند. اندك اندك و پس از چند پشت (نسل) كم كم برخى از مردم این سرزمین ها خود را بيشترترك پنداشتند تا ايرانى. هم اكنون گروه هاى تند رو پان ترك كه در نخست از سوى روس ها راه اندارى شده بودند واكنون كارمند و مزد بگير سازمانهاى آگاهى آمريكا واسراييل شده، در تلاش هستند به  آذریان ها بباورانند كه كه ايران ساليان سال به انها ستم ملى كرده و زبان و فرهنگ آنها را نابود ساخته و آنها بايد براى پيشبرد زبان و فرهنگ خود كوشا بوده با ايران كه دشمن ملى آنهاست بستيزند و خود را از بند ستم ملى ايران وا شونيزم پارس برهانند!

ولی به هر سان نخست باید اشاره کرد که مردم آذربایجان از ريشه ترك نبوده و نيستند و سپس اینکه خود تركان هم زمانی که به فلات ایران آمدند زبان پارسى را بر گزيدند و چه بسا در گسترش آن نیز كوشيدند. در همين راستا بود كه سلطان محمود غزنوى و ديگر تركان زبان پارسى را در هند رواج داده و حافظ ميگويد:

شكر شكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسى كه به بنگاله ميرود
این رویکرد در زمان شوروی هم کمابیش دنبال شده و روسها چه بسا بیش از زمان تزارها در بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۱  تلاش کردند که پیوند ‌های فرهنگی ایران با قفقاز و به ویژه آسیای میانه گسسته شوند. یکی از واژه‌های نوآوری شده از سوی آنها «آذربایجان بزرگ» بود و آرمانشان هم «همبستگی» آذربایجان شمالی و جنوبی.  

کلارژ (Kolarz) می‌گوید: «شوروی‌ها مانند تزاری‌ها میخواستند که هر‌گونه پیوند بین آذربایجان [آران] و ایران را انکار کنند.»

به دستور استالین، نسک‌های تاریخی در راستای آرمانهای کشوری و لشکری دگرگون گشته و از نو بازنویسی شدند. چهره های ایرانی را را دگرگون کرده و به گفته خودشان آنها را «آذربایجانی» می‌کنند. برای نمونه استالین درباره‌ نظامی گنجوی گفته: "شاعر بزرگ برادران ما در «خلق آذربایجان» نباید به ادبیات ایران تسلیم شود. نظامی مجبور شده بود که به زبان فارسی شعر بگوید. و این شاهدی تاریخی‌ست از ظلم ایرانیان به اقلیت‌ها."

ولی نظامی گنجوی که از بزرگترین شاعران ایرانی و جزو ستون‌های ادب زبان پارسی است، در بازگویی اندازه مهر خود به سرزمین ایران چنین سروده:

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
میانگیز فتنه میافروز کین خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال و گنج

همچنین از سوى ديگر مولانا رومى در  مثنوی سروده است:

آن غزان ترک خون ریز آمدند
بهر یغما برو دهی ناگه زدند
دو کسی از عیان ده یافتند
در هلاک آن یکی بشتافتند


این رویکرد سراسر کارگر نبود زیرا تالش‌ها همچنان تا به امروز خود را ایرانی می‌دانند. ولى به هر سان شوربختانه در سده بیستم زبان و فرهنگ پارسی که واپسين سنگربرای پدافند ما بود دستخوش و آماج تازش هاى مرگبار وكشنده از چند سوى گوناگون گرديد. از يك سو با چیرگی انگلیسها و آنگلو آمریکن ها در جهان ورقها برگشته و دیگر فرهنگ ما خریدار و پشتیبانی نداشت. آنها با سنگدلی فراوان تیشه برداشته و به جان ریشه های این فرهنگ افتادند. از اینجا بود که با چیره شدن بریتانیا بر خشکسارواره (شبه قاره) هند زبان پارسي در آنجا ریشه کن شد و با زبان انگليسي در فرمانروایی هند بريتانيا جايگزين گردید.

و از سوی دیگر روسها هم همانگونه که اشاره شد با سنگدلی هر چه بیشتر در آسیای میانه و اران دست به تازش بر فرهنگ و زبان پارسی زده و از هیچ چیز برای گسستن پیوند میان مردم اران با پیشینه ایرانی آنها فرو گزار نشدند. در آسیای میانه روسها گفتگوی همه تبارها به زبان بومی خویش را در کنار زبان روسی پزیرا بودند بجز تاجیکان که در روسیه تنها تباری بودند که نمیتوانستند به زبان بومی خود که پارسی بود گفتگو کنند. پس از آمدن بلشویک ها این روند همچنین دنبال شد چنانچه آنها وانمود کردند که چون زبان پارسی زبان مردم زمیندار و لایه های بلند پایه است بلشویک ها بمیتوانند از آن پشتیبانی کنند. این خود نشانگر مردم پسندی و همه گیربودن زبان پارسی بوده که بروشنی زیاد چنگی بدل روسها نمیزده.

همچنين هم اكنون هنوز اين روند فرهنگ ستيزى در درون و بيرون ايران كماكان دنباله دارد. و بتازگى در كشور خراسان خاورى كه نام دروغين افغانستان بر آن نهاده شده زبان پشتو با پيشينه دبيره بسیار اندک (كمابيش يك دهه!) جايگزين زبان پارسى با پيشينه هزارن ساله گشته و زبان پارسى از كارت شناسايى مردم برچيده شده و بجاى آن زبان پشتو وهمچنین زبان انگليسى بجای زبان دوم جايگزين گشته (زهى بيشرمى)!

پس از روس ها رهبرى اين آيين ايران زدايى و فرهنگ ستيزى در اران به دست آنگلو آمريكن ها و همپالگی های صهيونيست شان در آمد. اين در كنش نشانگر يك رويكرد همسان از سوى جهان خواران ميباشد.

در یک سخن زورمداران کنونی در همه این رویکردها با انگشت گزارى بر روی ناهمگونی هاى ميان تبارها و اقليت ها از زبان وگویشهاى بومى گرفته تا تيره و نژاد و رنگ و دین....مرزهای فرهنگی پیشاپیش کشیده میشوند تا زمینه ساز و پیشدرآمدی بر جدایی راستین و جغرافیایی مرزها بدنبال آن باشد! به هر یک از تبارها گفته ميشود كه آنها ایرانی نبوده ماهيت، پيشينه و شناسنامه فرهنگى جدا و ويژه اى دارند كه هيچ پيوند و بستگى به ايران نداشته و ندارد. چه بسا ايران سزای (حق) آنان را خورده و آنها را از زبان و ماهيت راستين ملى شان بی بهره گزاشته و به آنها ستم ملى روا داشته. ولی براستی در این راستا هیچ تباری به اندازه ایرانیان و پارسیان زیر ستم و تازش بیگانگان نبوده است. همچنین زبان پارسی پیشینه هزاران ساله درهمه سرزمینهای ایران داشته و ویژه هیچ تبار و نژادی ویژه ای نمیباشد بلکه برای سالیان سال زبان گویش همه مردمان فلات ایران و سرزمین های پیرامون آن و زبان فرهنگ و ادب و دانش بوده است.

راه كار ديگرى كه دشمن بتازگی درسوداى اين كارزار فرهنگ ستيزانه در برابر ما بكار برده اين است كه از چندى پيش موج نوینی از بازنویسی سراسر دروغین و وارانه تاریخ ما در درون و بیرون ایران آغاز گردیده است که همه در راستای فریب دادن اقلیت های تباری یا دینی هستند و رهبری آنرا همچنين كماكان تیم های پژوهشی باختری در دانشگاه های پر آوازه در آمريكا، انگليس و اسراييل بدست دارند كه بودجه و هزينه كارهاى به نما پژوهشى و بدرستى فرهنگ ستيزانه شان را كمپانى هاى نفتى و سازمانهاى اگاهى و انیشه ای (جاسوسی) زورمداران باخترى و صهيونيستها ميپردازند. جای بسی شگفتی است که اين دروغ پردازى ها و وارانه سازى های ماجرا جویانه با بودن و دسترسى به انبوه سنگ نبشته ها، دسمايه ها و نسك هاى بجا مانده از تاريخ نگاران يونان و روم باستان در باره پيشينه ايران و ساليان سال كاوش هاى باستان شناسى رخ داده است. ولى جاى بسى خوشنودى است كه با اينكه شور بختانه بيشتر سرگزشت نامه ها و نسکخانه هاى ما در پى تازش هاى پى در پى بيگانگان دستخوش ويرانى و نيستى شده ولى خوشبختانه سرگزشت نامه هاى فراوانى هنوز در باره گزشتگان ما از تاريخ نگاران يونانى، رومى و.... و همچنین کاوش های باستانشناسی بجا مانده وهنوز در دست است که جایی برای اینگونه دروغپردازی و وارانه سازی ها بجا نمیگزارد.

برخى از اين دروغپردازى ها و وارانه نمايى ها چنان دور از پندار و ناشیانه هستند كه خنده آوربوده و هيچ كسى را توان باورشان نيست و تنها نشان گر اين است كه تا چه اندازه اينها خرد مردم را به نيشخند گرفته اند و يا خود از خرد سراسربى بهره بوده يا دچار دیوانگی و روان پريشى گشته اند! گویی کارگردان سناریوى این نمايش هاى ماجراجويانه به جای پژوهشگری و برنامه ریزی راهبردی (استراتژیک) پیشترها به پیشه گهربار گاوچرانی سرگرم بوده و هیچ آگاهی از آميزه و ساختار باور ها و پيشينه مردم اين سرزمين ندارد و از ورای کهکشانها ناگهان بر زمین فرود آمده و چنين گوهرفشانى ميكند! براى نمونه يك بابايى به نام ناصر پور پيرار در ايران پيدا شده كه نوشتار هايى سر هم بندى كرده كه چنان گستاخانه به همه ارزش هاى فرهنگى و سربلندى هاى ايران ميتازد كه آدم در شگفت ميماند که چگونه به او پروانه داده شده كه در درون يك كشور همه سربلندى و هستى ملت آنرا چنين بيشرمانه به نيشخند بگيرد و چنين گستاخى ها و دروغپردازى ها را به چاپ برساند! خوب آشكار است كه او يك مزد بگير است كه با بيگانه در راستاي فرو پاشى و تكه پاره كردن ايران همكارى دارد و دولت هم به او پروانه كار داده چون دست اين دولت آخوندى هم با دشمنان ايران در يك كاسه است. باور كردنى نيست كه اين بيشرم بناهاى كاخ پرسپوليس و همه بازمانده هاى باستانى ايران را انكار كرده وهستى آنها را ساختگى و درست شده چند سده پيش ميخواند! از اين هم نابخردانه تر اين است كه او هتا هستى و بودن همه چكامه سرايان پارسى را نيز انكار ميكند، براى نمونه ميگويد كسانى چون فردوسى، رودكى، سعدى و حافظى هرگز روى زمين نبوده و زندگى نكرده اند و همه ساختگى و من در آوردى هستند!! خوب اين هم با روند متلاشی کردن و فرو پاشى بيش از پيش ايران هم سو و هماهنگ ميباشد. چون براى تكه تكه كردن يك كشور، شكوه و زيبايى فرهنگ و پيشينه باستانى اش وبال گردن آنهاست زيرا مردم تبار هاى گوناگون را به كشور پايبند كرده و دلبستگى ملى شان آن ها را وا ميدارد براى ميهن خود به پدافند بايستند. در يك سخن اينها تلاش دارند همه چيز مارا بگيرند تا هيچ چيز براى دست آويز شدن نداشته و در برابر آنها بسادگى به خاك بيافتيم!

همچنین سازمانهای آگاهی و انیشه ای در باختر (غرب) که هزینه و روزی شان از کمپانی های نفتی و صهیونیستها پرداخته میشود هم اکنون چه بسا رهبری پژوهشهای ایرانشناسی را در جهان کماکان بدست خود گرفته اند. دشمنان ایران سالهاست هزینه و تلاشهای پیوسته ای را دنبال میکنند که ایران را پاره پاره کرده تا بدین گونه توانایی نیرو مند شدن و بازسازی دوباره ایرانی یکپارچه، پهناور و نیرو مند را برای همیشه از میان بردارند. در این میان بتنهایی ٢۱ سازمان پژوهشی و دولتی آمریکا دست اندر کار پژوهش پیرامون برنامه ریزی آينده سرزمینهای "دریای مازندران" میباشند و بیشتر آنها را کمپانی های نفتی رهبری و پشتیبانی میکنند.
مدیر این پروژه خانم دکتر برندا شفر میباشد که متولد آمریکا ودانش آموخته اسرائیل بوده که در دانشگاه هاروارد سر دسته و رهبر پژوهش برنامه ریزی برای آينده سرزمینهای پیرامون دریاچه مازندران است. دکتر شافر در اسرائیل بنام کارشناس سیاسی، کارگزار آگاهی در نیروهای پدافند اسرائیل بکار سرگرم بوده. برنامه پژوهشی ایشان از پشتیبانی پولی فراوان و گسترده ای از سوی سازمان های بزرگ نفتی، دولت آمریکا و انجمن بازرگانی- مالی جمهوری آذربایجان برخوردار است. شافرهم اکنون نماینده و مهره ای کلیدی در دست جدایی خواهان است که سودای جداسازی ایران را در سر دارند و تلاش گسترده ای را در راستای ویرانسازی ایران رهبری میکند. او با نوشته هایش، گفتگوهای رسانه ای اش، و پدیدار شدن و سخنرانی کردن در همه گرد همایی های جدایی خواهان آذربایجان در اروپا ، ترکیه و جمهوری آذربایجان این دسیسه را به پیش میبرد. او به گونه پی در پی و برنامه ریزی شده در بزرگداشت روز جدایی خواه هان آذربایجانی به نام سخنران مهمان پدیدار می شود.

همچنینن از این دست میتوان از "پژوهشهای الاحواز" یاد کرد.همین روند در نیمروز  )جنوب) ایران در استان خوزستان، پیرامون شهر اهواز جریان دارد که گروهی مردم عرب زبان در آن آمیخته با دیگر ایرانیان زندگی میکنند! آنها هم هرگز هیچ چالش و درگیری با ایرانیان پارسی زبان نداشته اند و بلکه بسیار هم ایران دوست بوده اند و در جنگ با عراق همین عرب زبانان ، دلاوری ها و ایستادگی های فراوان از خود نشان دادند. ولی بتازگی همین آنگلو آمریکن ها در راستای جدا سازی (تجزیه) هر چه بیشتر ایران، یک دسته پان عرب فاشیست و نژاد پرست بنام سازمان الاحواز را بر پا کرده اند به سرپرستی رفیق ابوشریف که از پیروان صدام و یک نژاد پرست پان عرب و دشمن ایران است و از آن پشتیبانی گسترده مالی و همه سویه هم میکنند! از یک سو آمریکا صدام را به جان ایران میاندازد تا همین سرزمین نفت خیز را از ایران جدا سازد و سپس زمانی که این دسیسه شکست میخورد و صدام هم زباد بلند پروازی میکند سر خودش ریخته نه تنها صدام بلکه همه عراق را بکام نابودی میکشد. 

و همه این شامورتی بازی ها به دست آویز جنگ افزارهای کشتار گروهی با همکاری با تروریست ها بوده که بسیار بی پایه بوده زیرا در پایان به جز چند ترقه و فشفشه درعراق دستشان را نگرفته و تازه پای تروریست ها پس از این یورش بدانجا باز ميگردد.  باز جای بسی شگفتی است که پس از این نمایش هاى خنده آور و ناشیانه و پس از این همه رسوایی و بی آبرویی هنوز از رو که نرفته و اين بازى ها و شگردهای دهشتناك را كنار نگزاشته اند. اكنون بی شرمی را تا به آنجا رسانده اند که گروه تروریستی و فاشیستی "الاحواز" را که هوادار و دوستدار صدام هستند را راه اندازی کرده و هزینه اش را پرداخت میکنند. نگاره ای در تاربرگ آقای فرخ هست که نشان میدهد رفیق ابوشریف این مرد ایران ستیز صدام دوست و پان عرب و نژاد پرست با وزیر امور خارجه کانادا چای قند پهلو نوش جان میکند.

همچنین جای بسی شگفتی است که «هفدمین گردهمایی شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو» با گروهی از روزنامه نگاران درون و برون مرزی ایران و پیکارگران حقوق بشر ایرانی و سایر کشورها و برخی پیکارگران حقوق زنان و همجنسگراها که در میان آن‌ها چهره‌های آشنایی نیز به چشم می خورد برگزار شد. و نخستین سخنران در این نشست نماینده «مرکز حقوق بشر الاحواز» بوده که نه تنها از پشتیبانی برخی از پیکارگران جنبش زنان و همجنسگراهای ایرانی برخوردار بوده بلکه در این گردهمایی همه این بنما آزادی خواهان برای نام «خلیج عربی» هورا میکشند. نیازی به روشنگری نیست که یاد آوری شود این به نما آزادگان و پشتیبانان حقوق بشر از کجا آب خورده و رهبری میشوند و روزی شان را از که دریافت میکنند:

رژيم نا بسامان و بيمار تهران هم که براستی هماهنگ با این برنامه ریزی های شوم بوده و در راستاى بی آبرو کردن ایران و بر انگيختن دشمنى با آن بسيار كارگر و سودمند است! براستی اگر رژيم شایسته ای در ايران روی کار بود بود اين موج ايرانى زدايى به اين سادگى نميتوانست رخ دهد و مردم تا پای جان در برابر بیگانه میجنگیدند ولی هم اکنون که رژیم و کارگزاران را دشمن خود میبینند دیگر چیزی برای پدافند نمیبینند و دلبستگی برای پبکار ندارند. پس میبینم روی کار بودن جمهوری اسلامی هم سراسر با روند متلاشی کردن و فروپاشی ایران هماهنگ میباشد. 
چنين است كه هم اكنون گواه بر اين هستيم كه اين واپسين سنگرهاى فرهنگى مان هم آماج تازش هاى دشمن گرديده و از اين روست كه ما بتازگى گواه تازش به فرهنگ، پيشينه، زبان و بازمانده هاى باستانى خود هستيم. هم اكنون ايران باستان و بازمانده هاى فرهنگى ما نشانه گرفته شده زيرا این داشته ها تنها چيز هايى هستند كه براى ما مانده و هنوز کشور و مردم ما را سر بلند و استوار و یکپارچه نگاه ميدارند.
 در اين راستا نوشتار ارزشمند دكتر كاوه فرخ به نام "ایران باستان در نبرد" یا "Shadows in the Desert" , به همين جریان ميپردازد.
در دیدگاه من اینها بسیاری از پدیده هایی که بتازگی در این راستا رخ میدهند همگی یا دست کم بیشتر آنها برنامه ریزی و رهیری شده هستند و بخودی خود پیش نمی آیند! براى نمونه تبهکاری هایى كه از دیرباز در سازمان داشته های فرهنگی رخ میدهند، وبرانی سازه های باستانی در میهنمان مانند ترك خوردن پايه هاى سى و سه پل در سپاهان در اثر كشيدن راه مترو، به آب بسته شدن تخت جمشيد و ده ها نمونه دیگر چيز هايى نيستند كه به خودى خود رخ دهند و بيگمان برنامه ريزى شده و آگاهانه بوده و رد پای دشمن بیگانه درهمه آنها نمایان میباشد. 


از سوى ديگر ميبينيد كه فيلم هايى مانند ۳۰٠ و "بدون دخترم هرگز" را ميسازند كه با ديو نمايى از چهره ايران آنرا بى آبرو و بد نام كنند كه باز همگى در راستاى زمينه سازى براى متلاشى كردن ايران هستند.
براى فرو پاشى و جدا سازى ايران بايد چهره اى زشت از آن در گستره جهانی به نمايش گزاشته شود و از اين روست كه هيچ كشورى به اندازه ايران آماج موجهای هاى زشت نمایی و تازش رسانه ای نبوده و نيست و پياپى چهره بد از او نشان داده ميشود! از اين دست زمينه سازى ها و ديو نمايى هاى رسانه اى پيش از جداسازى يوگسلاوى هم بروشنی گسترده و فراگير بوده است.

از اين دست ميتوان از هنرپيشگان و خوانندگان آمريكايى پر آوازه و مردم پسند هم نام برد مانند هوارد استرن كه گويى يك بار در سخنان خود در راديو میزبان گفته است: "همه ايرانيان را بكشيد، همه آنها را بكشيد"! همچنين بازیگرانى چون جورج کلونی و چاک نوریس نيز هر دو زبانى بسيار گستاخانه و زننده را بدشمنى با ايران و ايرانيان در نمايش هاى خود بكار ميبرند. بر كسى پوشيده نيست چنانچه نوريس، كلونى و استرن اين زبان زننده و نژاد پرستانه را در برابر مردم تبار ديگرى بكار ميبردند چه بر سر شان ممكن بود كه بيايد!

 نوشته هاى فراوا نى هم بتازگی ميتون يافت كه به دشمنى با كورش بزرگ نوشته ميشود كه نوشتار گفتگو برانگيز روزنامه اشپيگل نوشته ماتیاس شولتز در زشت نمايى چهره كورش بزرگ يك نمونه آن بود.
در پایان چکیده ای از آنچه پیشتر بازگو شد چنین است که دشمن برای متلاشی کردن و بزانو در آوردن میهن ما تا کنون شیوه های گوناگونی بکار برده مانند یورش لشگری یا جنگ آشکار، کارهای انیشه ای (جاسوسی) یا جنگ پنهانی، جنگ فرهنگی و فرهنگ زدایی و در در پایان جنگ رسانه ای و دیونمایی.
بر ماست که آگاه بوده و دستخوش این دسیسه ها نشده و همواره برای پدافند و کارزار در هر یک از این میدان ها آماده باشیم و کنش ها و دگرگونی رویکرد زورمداران را بررسی و موشکافی کنیم.
روی هم رفته با همه این دسیسه ها من بر این باوراستوارم که اين فرهنگ زنده و پیروز خواهد ماند. اين ناشيان و دلقك هاى فرو مايه و نابخراد هنوز شكوه و بزرگى اين فرهنگ را در نيافته اند و نميدانند با چيزي بسي گرانماايه تر و ارزشمند تر از خود در افتاده اند. ولی با اینکه بیاد سپاری و ستایش بزرگی و شکوه دستآوردهای پیشینیان و رویدادهای گزشته برای زنده نگاه داشتن فرهنگمان بسیبایسته و ناگزیر است ولی نمیتوان تنها به آنچه گزشته بسنده کرد و همواره در یکجا درجا زد، هرچند هم که این پیشینه شکوهمند و گرانمایه باشد برای نگهداری و پویای یک فرهنگ باید همواره دست به راهکارهای تازه و نوین زد.

جاويد و پاينده ايران
.با سپاس از شما برای خواندن این نوشتار

 
در این نوشتار از گفتمان ها و پژوهش های ارزنده زیربهره گرفته شده:

1.     PART VI: GEOPOLITICALINTERESTS & PETROLEUM DIPLOMACY, (1) The Bernard Lewis Project. (Kaveh Farrokh)
2.     متـــن سخنـــرانی ثـــریا بهـــاء در کنفـــرانس (انجمـــن فـــرهنگی تیره هـــای ایـــرانی) در لاس انجـــلس
3.     نقش استعمـــار در ناتوان کردن زبان و فرهنگ پارسی دردو سده ی گذشته
4.     زبان تركي چرا و چگونه با آذربايجان راه يافت؟  استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ )

0 comments:

Post a Comment